یکشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۸

شرایط

بعضی وقتها آدم مجبوره در شرایط نامساعدی کون بده.

دوشنبه ۳ مارس ۲۰۰۸

دست انداز

این دنیا هم زیر و بالاهایی داره ها! وحشتناک.
دوستش دارم.

جمعه ۷ دسامبر ۲۰۰۷

اعتراف آخر

اعتراف می کنم، این وبلاگ کارکردی رو که ازش انتظار داشتم برام نداشته پس درش رو تخته می کنم.

سه‌شنبه ۴ دسامبر ۲۰۰۷

قلب

اعتراف می کنم: مصرف کلونازپام و ایندرالم رفته بالا! اضطراب زیاد دارم. فشار کاریم رفته بالا فکر کنم برای اون باشه! خیلی تپش قلب دارم.

فرار

اعتراف می کنم هفته پیش از گروه فرار کردم.

یکشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۷

قرص

اعتراف می کنم:
اعتراف می کنم دیروز یکی از قرصهام تموم شد ولی امروز یادم رفت بخرم.
اعتراف می کنم سه تا ایندرال40 و یک کلونازپام به اندازه یک کلردیازپکساید10 خاصیت نداره.
اعتراف می کنم یک دونه ظرف تمیز هم دیگه تو خونه پیدا نمیشه.
اعتراف می کنم از دیدن پسرخاله م خوشحال شدم ولی فکر کنم رئیس زیاد خوشش نیومد که بردمش شرکت بشینه NFS

سه‌شنبه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۷

حق؟

نمي دونم از كي شروع شد و پس طبعاً دليلش رو هم نمي دونم. فقط مي دونم كه وجود داره و آگاهي من از وجودش در خودش نهفته است در غير اين صورت مي بايست من نسبت به آگاهي از آگاهي خودم نيز آگاهي مي داشتم. ولي اين آگاهي من به دردنخورترين آگاهي ه.

به طور دقيق از پنجشنبه گذشته شروع شد. حمله بزرگي بود ولي شنبه ديگه تقريباً تموم شده بود. اين چيزي كه بعد از اون شروع شده نمي دونم چيه؟ تمام مدت از شنبه شب تا الان يعني دوشنبه شب رو با تقريب خيلي خوبي خواب بودم. الان هم خوابم مياد ولي از خواب اشباع شدم. نمي تونم بخوابم. هيچ وقت در زمينه روانكاوي خودم آدم موفقي نبودم. نمي تونم تداعي آزاد كنم. يكي بايد باشه كه تداعي آزاد منو هدايت كنه. به هر حال عامل اين وضع اخير رو راحت تر هم بايد بشه پيدا كرد. نبايد چيز جديدي باشه. ولي فكرم درهم ريخته ست. حالت معتادها رو دارم وقتي بهشون مواد نرسيده. بايد اول يه خورده خودم رو جمع و جور كنم تا بتونم فكرم رو منظم كنم.

چهارشنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۷

در جواب دخترك

چندبار شروع كردم به نوشتن درباره مرگ ولي هر بار ديدم اون چيزي رو كه مي‌خوام، نمي‌نويسم. براي همين تصميم گرفتم راست و مستقيم به سؤال خودت جواب بدم. گفته بودي:

‹جالبه. من خیلی پیرامون مرگ فکر می‌کنم. اما ازش نمی‌ترسم. (فکر می‌کنم که نمی‌ترسم) تا الان تو هستی و لحظه‌ای دیگه نیستی. بقیه‌ش هم مهم نیست. اما از مرگ بعضی آدمای دور و برم خیلی می ترسم و همیشه خواستم که قبل از اونا بمیرم!
تو اگه از مرگ می ترسی چطور اقدام به خودکشی داشتی؟›

تا حالا شنيدي مي‌گن: ‹آدم از ترس مرگ خودكشي نمي‌كنه!› اين بي‌مصداق‌ترين ضرب‌المثلي‌ه كه شنيدم.
اگر به يك نفر آدم عادي بگن از مرگ مي‌ترسي؟ دو تا جواب مي‌تونه داشته باشه. آره، يعني من الآن به زندگي‌م وابسته‌ام و دوستش دارم. نه، يعني برام فرقي نمي‌كنه زنده باشم يا نه! معمولاً فيلسوفان بين دو كلمه كه به طور كلي مردم بين‌شون تفاوتي قائل نيستند، فرق مي‌ذارن. يكي از اون‌ها ترس‌ه و ديگري هراس.
تا حالا شده از خودت بپرسي آيا از چگونه مردن هم نمي‌ترسي يا مي‌ترسي؟ منظورم از چگونه مردن اين نيست كه به طرز زجرآوري بميري يا با كمترين درد. منظورم اينه كه وقتي مي‌ميري چه اعتقاداتي داشته باشي يا در چه وضعيت اجتماعي باشي يا حتي همون طور كه خودت گفتي قبل از مرگ بعضي از عزيزانت بميري يا بعدش؟ آيا حاضري جونت رو بدي تا يكي از عزيزانت از خطر مرگ دور باشه؟ (اگر لحن اين نوشته‌هام آزاردهنده‌ست، ببخشيد.) مطمئنم كه قبلاً به اين چيزها فكر كردي و مطمئنم كه جوابت به سؤال آخرم، مثبته. بله حاضري براي زنده ماندن ديگران اين فداكاري رو انجام بدي. و حتي مطمئنم وقتي داري اين نوشته‌ها رو مي‌خوني و به كلمه فداكاري كه مي‌رسي، احساس خاصي خواهي داشت. احتمالاً در طول خواندن اين سؤالات آزاردهنده من ممكن است مقداري من رو متهم هم بكني، حداقل به درك نكردن احساس تو. و وقتي به كلمه فداكاري رسيدي از اينكه يك كلمه‌اي پيدا كردي كه به احساساتت نزديكتره. احساس بهتري داشتي و بيشتر با اين متن ارتباط برقرار كردي. البته و صد البته اين‌ها همه صرفاً تصورات و احتمالات منه. ولي اگر حس مي‌كني مردن هنگام فداكاري رو بر مردن بي‌دليل ترجيح مي‌دي، شك نكن كه از مرگ مي‌ترسي.
برگرديم به تفاوت هراس و ترس تا بعد بتونم اين جمله اخير رو بيشتر توضيح بدم. ترس چيزي‌ه كه همه تجربه كرديم، حس كرديم، درك كرديم و همه مي‌تونيم ادعا كنيم كه مي‌شناسيمش و البته ادعاي اشتباهي هم نيست. ترس از تنبيه، ترس از محروم شدن از ديدن فيلم اوشين (يا به قول امروزي‌ها يانگوم) به دليل انجام ندادن تكاليف فرداي مدرسه، ترس از توبيخ به خاطر كم شدن نمره درس عربي در سال دوم راهنمايي، ترس از كمك نكردن خدا به ما سر جلسه كنكور به خاطر اذيت كردن خواهر كوچكترمون تو هفته قبلش، ترس از حمله آمريكا به ايران!!! (من تخيل كم آوردم خودتون بشينين تا پس‌فردا صبح ترس‌هاتون رو اضافه كنيد.) خلاصه اين كه ما ترس رو مي‌شناسيم. اما هراس (چيزي كه تا جايي كه من مي‌دونم، اولين بار كيركگور بين اون و ترس تمايز قائل شد.) چيزي‌ه كه با ماست ولي ما نمي‌شناسيمش. نمي‌دونيم منبع اين هراس از كجاست. ابراهيم پسرش رو برمي‌داره به كوه مي‌ره تا اون رو قرباني كنه! اين رفتار براي مردم زمان او همانقدر عجيب و اگر بخواهيم درست‌تر بگوييم ديوانه‌وار است كه مثلاً الان خود تو همين الهام خودمون رو برداري ببري دركه و در راه خدا قربانيش كني. رو چه حسابي؟ براساس يك خواب (يا به قولي وحي)؟ چقدر تو يا ابراهيم مي‌تونيد مطمئن باشيد كه خوابتون وحي بوده؟ اون لرزش دستت هنگام بريدن گلوي الهام. اون شك، اون ترديد، اون هراس همون هراس‌ه. هراس منشإ نامشخص داره. براي فرد گنگه. اگه خدا نباشه و من در حال يك جنايت باشم؟
يك هراس هست كه از كودكي با انسان همراه ميشه. انسان اونو در خودش پرورش مي‌ده. براساس اون هراس زندگي مي‌كنه و سرانجام به همون چيزي مي‌رسه كه ازش مي‌هراسيده. هراسي كه باعث ميشه انسان سعي كنه طور ديگري در اين دنيا به حيات خودش ادامه بده. در اذهان زنده‌ها. در فكرها. در يادها. وقتي آويني ميگه:‹تصور بر اين است كه شهيدان رفته‌اند و ما مانده‌ايم ولي حقيقت آن است كه آن‌ها مانده‌اند و تاريخ ما را با خود برده‌است.› هراس از مرگ رو ميشه تو كلمه به كلمه‌ش خوند. مي‌گه شهيدان رفته‌اند و ما مانده‌ايم. آنها دستشون از دنيا كوتاه شده ولي ما هنوز زنده‌ايم. زندگي مي‌كنيم. چقدر خوبه كه ما زنده‌ايم. نه! مسلم‌ه كه اصلاً و ابداً خوب نيست! اونها الان در ذهن ما، در فكر ما دارن زندگي مي‌كنن و بعد از ما هم در ذهن ديگران زندگي خواهند كرد. ولي با گذشت زمان (تاريخ) ما دير يا زود خواهيم مرد. چيزي كه ازش هراس داريم. تاريخ ما را با خود خواهد برد. ولي آنها در اذهان آيندگان به حيات خودشان ادامه مي‌دهند. غير از اين‌ه؟ اين هراس از مرگ بود كه تك‌تك جوانان ما رو، كساني رو كه الان مي‌تونستن زنده باشن، روي مين‌ها برد تا راه رو براي بقيه باز كنند. اين ميل به جاودانه شدن بود كه باعث شد گوشت و خون جاي ادوات جنگي رو بگيره.
اوني كه بيشتر به قول‌هاي داده شده اعتقاد داشته، هراسش از مرگ باعث مي‌شده تا سعي كنه زودتر به اون‌ها برسه. اوني كه كمتر اعتقاد به جاودانگي داشته، سعي كرده تا نقد رو بچسبه. و تو اگه دوست داري به خاطر يك فداكاري بميري براي اينه كه مي‌خواي در اون عزيزت ادامه حيات بدي و تفاوتش با مردن عادي، همينه.
نمي‌دونم چقدر تونستم منظورم رو برسونم ولي آخرش هم جواب سؤالت رو ندادم. ‹ تو اگه از مرگ می ترسی چطور اقدام به خودکشی داشتی؟› بخوام خلاصه بگم، چون از مرگ مي‌ترسيدم. جواب كاملش رو اگه تونستم امشب مي‌نويسم. نشد بعداً حتماً خواهم نوشت. (اگر تاريخ مرا با خود نبرد.)

شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۷

مرگ

احساس آدمی رو دارم که قراره به زودی خبر بدی بشنوه.
اعتراف می کنم:
پارسال همین موقع ها یه خورده زودتر بود که پدربزرگ مادریم مرد. از اون موقع تا الان نه تنها مادربزرگم رو ندیدم بلکه حتی تلفن هم نزدم. فقط تلفنی به خاله بزرگترم تسلیت گفتم.
حس می کنم که پدربزرگم موقع مرگ احساس خوبی داشته و برای همین هم از مردنش ناراحت نشدم. اصالت هستی، بر نیستی ست. هستی و نیستی دو چیز مقابل هم نیستند. بلکه نیستی عدم وجود امکانهای هستی ست. ما از نیستی در امکانهای هستی قرار می گیریم و دوباره به همان نیستی باز می گردیم.
نمی دونم این حرفها رو چقدر قبول دارم. اعتراف می کنم؛ همانطور که باید از مرگ می هراسم.

جمعه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۷

دلمشغولی های من

اعتراف می کنم. اعتراف می کنم که امشب یه خورده ترسیدم. از آینده. الان یکسال و نیم ه که من تو شرکتی که هستم، دارم فعالیت می کنم و حدود 10 ماه ه که به طور فول تایم کار می کنم. تو شرکتی که یک بخش VR داره که من مدیر یا مسؤول یا کارمند یا هر چیز دیگه اون هستم و امیدوارم این بخش اینقدر رشد بکنه که یه روزی بتونه برای خودش یه شرکت مستقل باشه.
وقت گذاشتن فول تایم (تا حد انصراف شخصی از لیسانس) در شرایطی که آخرین حقوق دریافتی من مربوط به مهرماه سال گذشته ست (غیر از سه، چهار مبلغ صد، دویست تومن علی الحساب) که نشان از میزان درآمد شرکت داره. و مشخص نبودن وضعیت تنها پروژه این بخش، شاید چندان کار عاقلانه ای نباشه.
نمی خوام بهش فکر کنم. ولی زمین خوردن شرکت، برای من هم گران تمام خواهد شد. همه اینها باعث شدن که من امشب یه خورده بترسم.