بعضی وقتها آدم مجبوره در شرایط نامساعدی کون بده.
دوشنبه ۳ مارس ۲۰۰۸جمعه ۷ دسامبر ۲۰۰۷اعتراف آخراعتراف می کنم، این وبلاگ کارکردی رو که ازش انتظار داشتم برام نداشته پس درش رو تخته می کنم. سهشنبه ۴ دسامبر ۲۰۰۷یکشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۷قرصاعتراف می کنم: سهشنبه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۷حق؟نمي دونم از كي شروع شد و پس طبعاً دليلش رو هم نمي دونم. فقط مي دونم كه وجود داره و آگاهي من از وجودش در خودش نهفته است در غير اين صورت مي بايست من نسبت به آگاهي از آگاهي خودم نيز آگاهي مي داشتم. ولي اين آگاهي من به دردنخورترين آگاهي ه. چهارشنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۷در جواب دختركچندبار شروع كردم به نوشتن درباره مرگ ولي هر بار ديدم اون چيزي رو كه ميخوام، نمينويسم. براي همين تصميم گرفتم راست و مستقيم به سؤال خودت جواب بدم. گفته بودي: شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۷مرگاحساس آدمی رو دارم که قراره به زودی خبر بدی بشنوه. جمعه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۷دلمشغولی های مناعتراف می کنم. اعتراف می کنم که امشب یه خورده ترسیدم. از آینده. الان یکسال و نیم ه که من تو شرکتی که هستم، دارم فعالیت می کنم و حدود 10 ماه ه که به طور فول تایم کار می کنم. تو شرکتی که یک بخش VR داره که من مدیر یا مسؤول یا کارمند یا هر چیز دیگه اون هستم و امیدوارم این بخش اینقدر رشد بکنه که یه روزی بتونه برای خودش یه شرکت مستقل باشه.
اشتراک در:
پیامها (Atom)
|
